پاي لرز

وبلاگ و صاحبش
همينجا
تماس با من
آرشيو
طراح
!!!فاميلامون

هر كس سر نزنه سر و كارش با دايي جانه!!!!

پدر

دخت

پسر

دايي جان

زندگي كوانتومي

تلخ و شيرين

يك كارمند متعهد

شازده كوچولو

دوست و آشنا

ديده بان برج مينو

يادمان

سكرتر

هواي شرجي

مثبت بينهايت

پوريا

خونه

مسيحا

فردوس

سكرتر

همه چي ممنوعه!!!

ترانه مجهول

ساكت

سايموند

طلوعي تا فردا

سپدل

رازستان

حديث

ناگفته هاي زينب

پروا

پريا

شهدا

دنيازده

راهي

آرزوي فاطمه

و اما عشق

غريبستان

شب بوي زيبا

زمزمه عشق

حرفهاي دوستانه

سپيده صبح

آواره سراب

يار آشنا

فيلسوف واقع بين

نرگس مست

آميرزا

هر كس به طريقي دل ما مي شكند

در اوج تنهايي

كلانتر

يك گاز سيب سرخ

لات جوانمرد

ناگفته هاي يك زي ذي!!!(كيميا)

طربستان

تازه كار

آيينه احساس

جوان امروز

نامه

ترمه

رابين هود

يك دوست خوب

دختر فاطي خانوم

براي دلم

قورمه سبزي

كوكو سبزي

مهرباني با آدمها

جنون

منبر نت

ماجراهاي من و مدرسه

خوش تريپ

آمار

پنجشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٧ گریه!

داشتم به او فکر می کردم... که چه کنم با او؟! اوست مادری مانده با دخترش تنها، 10 سال است بار این تنهایی را به دوش دارد...

وقتی دیدمش، زرد بود و مریض! از او پرسیدم با این احوال چرا سراغ دکتر و درمان نمی روی، فقط خندید... من نفهمیدم... ندانستم... که این خنده نیست، گریه ای است معصومانه، مثال چشمان مادری درد کشیده... که حتی نبود که شلواری بخرد برای دخترش که با همین یک شلوار خانه و مدرسه نکند... که حتی تغذیه میان وعده... چه می گویم؟ وعده هایش نبود، میان وعده...!؟!

و عزت نفسش نگذاشته بود تن به هر کار بدهد، (نه که کارنکرده بود، به قول خودش با این جامعه ی بی سر و سامان؟!!) و من گریسته بودم... بی خیال مردی و مردانگی...!که اگر مرد منم... وای من!

بماند که چه شد... اما امروز داشتم می خواندم که بشاگرد را مرحوم حاج عبدالله والی، نه حالا، نه با این امکانات... با دستهای خالی آباد کرد... چه آبادی؟ می دانم که بشاگرد زمین نیست، محتاج آبادانی از ما! آبادی از خدا دارد... والی، والی خدایی این سرزمین بود... 

چه می گفتم؟ هان... که آباد شده ی بشاگرد این است که امروز است، اغراق نمی کنم، خدای من شاهد است، با این همه زحمت، هنوز هیچ است... هیچ! و بشاگرد تنها نقطه ای از این سرزمین است و بشاگردیان در تمام ایران ما پراکنده! مادر معصومی که دیدم هم یک بشاگردی، که بشاگرد فقط آن نقطه نیست، بشاگرد تمام محرومیت سرزمین من است... تمام پدران دست خالی، بدون نان... تمام مادران زحمت کش، بدون نام...

بیا امروز بشاگرد ها را آباد کنیم... که من و تو مانده ایم و دستهای بشاگرد!

------------------------

کاش انتخابات فردا، محرومان را پیروز کند که فکر محرومیت ها و محرومین باشند.

بی هیچ حب و بغض! انشاالله! 


¤نوشته شده در ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط مجتبي محمدي

پيام هاي ديگران ()

سه‌شنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٦ بهار

من بی تو بهار را نخواهم...

                             آواز هَزار را نخواهم...

گویند بهار فصل دلهاست

                             اما دل زار را نخواهم...
 


¤نوشته شده در ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط مجتبي محمدي

پيام هاي ديگران ()

پنجشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٦ کاش...

و من آنچنان شکستم.... باز....

از تو!!!

ای کاش... 

نمی بودم....

یا که کاش...

تو نمی کردی...

نابودم... 


¤نوشته شده در ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ توسط مجتبي محمدي

پيام هاي ديگران ()

یکشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٦ Software team!

It really does work like that.

¤نوشته شده در ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ توسط مجتبي محمدي

پيام هاي ديگران ()

دوشنبه ۳ دی ،۱۳۸٦ اینجا... بوستون
بوستون، بزرگترین شهر و مرکز ایالت ماساچوست در کشور امریکا و بزرگترین شهر در ناحیه نیوانگلنده که به عنوان مرکز غیر رسمی فرهنگی و اقتصادی نیوانگلند محسوب می شه.  اینجا شهر فشرده و بسیار مسطحه. از نظر میزان جمعیت با دنور قابل مقایسه است که حدود دو برابر بوستون مساحت داره! از نظر ارتفاع هم کمترین ارتفاع 5 متر و بیشترین 100 متر از سطح دریاست! از نظر آب و هوا هم چندان جذاب نیست، تابستان های شرجی و زمستان های برفی!
دمای هوا تابستان ها خیلی زیاد نیست (حدود 30 اما کنار اقیانوس بودن اونقدر شرجیش می کنه که نمی شه نفس کشید) و زمستان ها هم برف و برف و برف! دمای متوسط منفی 6 برای زمستان بد نیست اگر اقیانوس و یخ نباشه... اما چه کنیم که هست!
راجع به مردم هم بهتره اینقدر زود حرف نزنم... صبر می کنم تا بیشتر بشناسمشون... بعد تعریف کنم!
اما راجع به دانشگاه MIT یا به قول خودشون بوستون تک (Boston Tech) بایستی عرض کنم که در بخش کمبریج از ناحیه بوستون بزرگ (گرند بوستون) قرار داره. کنارش هم چند تا دانشگاه دیگه مثل هاروارد و بوستون یونیورسیتی قرار داره که خوب، باعث شده فضا کم دانشگاهی و دانشجویی نباشه. روز اول فهمیدم که محمدعلی نجفی (وزیر سابق آموزش و پرورش و ...) هم اینجا دکترای ریاضی می خونده. هنوز هم اسمش توی لیست آلومنای اینجا هست. گرچه گویا درسش تموم نشده برگشته ایران.
---------------------
ادامه دارد...

¤نوشته شده در ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط مجتبي محمدي

پيام هاي ديگران ()

یکشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٦ The END!
Everything will be ok in the end.
It's not the end, if it's not ok...

SO: IT'S NOT END!

¤نوشته شده در ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط مجتبي محمدي

پيام هاي ديگران ()

سه‌شنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٦ من!

می خواستمت بگویم:

دست به دست من بده...
پا به پای من بیا....

اما دیدم که نیستم دیگر! نیستم!
شوخی نیست! جدی جدی می گویم...

نخند...! نکند خنده ات از آن خنده های عصبی همیشگی است؟!

نمی خواستم ناراحتت کنم... می خواستم بگویم:
دست به دست من بده... پا به پای من بیا...
بخون امروز مال عشق... بگو فردا مال ما...
اما پیشتر از آن دیدم که خورشید فردایم کجاست؟
یخ بسته ام نازنین... منتظرم تا تو خورشیدم شوی...
خورشید من!

¤نوشته شده در ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط مجتبي محمدي

پيام هاي ديگران ()

چهارشنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٦ ...
... تنها شده بود...دنیای من... تنها!

¤نوشته شده در ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط مجتبي محمدي

پيام هاي ديگران ()

سه‌شنبه ٥ تیر ،۱۳۸٦ بی سوادی يا غرور؟

همین الان آقای وزیری هامانه وزیر نفت در برنامه گفتگوی خبری شبکه ۲ شرکت کردند.

ایشان صحبتی کردند که من (به دور از تمام فعالیت شغلی و تحصیلی ام در زمینه فناوری اطلاعات) تنها به عنوان کسی که کمی از IT اطلاعات دارد کلاً در این نظر مانده ام. اظهار نظر ایشان را بخوانید:

آقای وزیری: «من از قول تیم اجرائی پروژه میگم: این پروژه [کارت هوشمند سوخت] بزرگترین پروژه آی تی [IT] دنیاست»!!!!!

قضاوت با شما!


¤نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط مجتبي محمدي

پيام هاي ديگران ()

سه‌شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٥ آغاز!

من از پایان می ترسیدم و آغاز کردم...


¤نوشته شده در ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط مجتبي محمدي

پيام هاي ديگران ()


 
 
Designed By PAYE LARZ
Copyright © Http://Emm.PersianBlog.Ir 2003