|
داشتم به او فکر می کردم... که چه کنم با او؟! اوست مادری مانده با دخترش تنها، 10 سال است بار این تنهایی را به دوش دارد... وقتی دیدمش، زرد بود و مریض! از او پرسیدم با این احوال چرا سراغ دکتر و درمان نمی روی، فقط خندید... من نفهمیدم... ندانستم... که این خنده نیست، گریه ای است معصومانه، مثال چشمان مادری درد کشیده... که حتی نبود که شلواری بخرد برای دخترش که با همین یک شلوار خانه و مدرسه نکند... که حتی تغذیه میان وعده... چه می گویم؟ وعده هایش نبود، میان وعده...!؟! و عزت نفسش نگذاشته بود تن به هر کار بدهد، (نه که کارنکرده بود، به قول خودش با این جامعه ی بی سر و سامان؟!!) و من گریسته بودم... بی خیال مردی و مردانگی...!که اگر مرد منم... وای من! بماند که چه شد... اما امروز داشتم می خواندم که بشاگرد را مرحوم حاج عبدالله والی، نه حالا، نه با این امکانات... با دستهای خالی آباد کرد... چه آبادی؟ می دانم که بشاگرد زمین نیست، محتاج آبادانی از ما! آبادی از خدا دارد... والی، والی خدایی این سرزمین بود... چه می گفتم؟ هان... که آباد شده ی بشاگرد این است که امروز است، اغراق نمی کنم، خدای من شاهد است، با این همه زحمت، هنوز هیچ است... هیچ! و بشاگرد تنها نقطه ای از این سرزمین است و بشاگردیان در تمام ایران ما پراکنده! مادر معصومی که دیدم هم یک بشاگردی، که بشاگرد فقط آن نقطه نیست، بشاگرد تمام محرومیت سرزمین من است... تمام پدران دست خالی، بدون نان... تمام مادران زحمت کش، بدون نام... بیا امروز بشاگرد ها را آباد کنیم... که من و تو مانده ایم و دستهای بشاگرد! ------------------------ کاش انتخابات فردا، محرومان را پیروز کند که فکر محرومیت ها و محرومین باشند. بی هیچ حب و بغض! انشاالله!
|